
::-- برای خواندن این داستان زیبا به ادامه مطلب مراجعه کنید --::
![]()
دوستان عزیر توجه کنند فقط لینک هایی تأیید می شود که لینک مارا در قسمت مناسب وبلاگ یا سایت خودشان قرار داده باشند. درضمن هر وبمستر فقط یک لینک می تواند ثبت کند.


-------------------------------------------------
در صورت مشکل دانلود در قسمت نظرات همان پست اعلام کنید تا در کمتر از 24 ساعت مشکل رفع شود
_______________________________________________________________________________________________
فال ازدواج با شخص موردعلاقه :

25 داستانک بسیار زیبا و آموزنده که به صورت یک یا چند خطی جمع آوری شده و قرار گرفته است پینهاد میکنم حتما بخوانید و نظرتون رو راجع به داستانکها بدین
.
.
آشغال ها
زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت " دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه " و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : " مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی"
-..-..-..-..-..-..-..-..-..-.. داستانهای کوتاه -..-..-..-..-..-..-..-..-..-..
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر
باقی مطلب در ادامه مطلب
داستان عشق حقیقی یک دختر سرطانی
دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛
کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.

برای خواندن مطلب و دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید
عشق چیه ؟ عاشق کیه ؟ این داستانک بسیار زیبا میباشد پیشنهاد میکنم حتما بخونید....
خدا هست
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
" استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟)
کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟)
دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید:( آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟)
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.
استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.
استاد پذیرفت.
دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟)
همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟)
همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد،
دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد
با سلام خدمت كاربران سایت طوفان و جمفا میخواستم یه بخش جدید كه به سایت اضافه شده رو بهتون معرفی كنم. بخش داستانك كه از این پس سعی بر این میشه هر چند روز یه بار یه داستانك زیبا و مفهومی واستون تو سایت گذاشته بشه امید وارم خوشتون بیاد.ممنونم از حمایتتون بخاطر چند روزی كه نبودم.
